When Billy was very small, he loved pictures. His mother often drew some for him on old pieces of paper. She was very bad at drawing, but Billy enjoyed her pictures and always wanted more.

Then, when he was a little older, Billy's mother gave him some pencils and a drawing book, and he began drawing pictures too, but they were never good.

When Billy was five years old, his mother gave him a small black board, some pieces of chalk and a duster. He liked those very much. One day he was trying to draw a picture of his father on the black board. He drew lines and rubbed them out, drew more and rubbed those out too for ten minutes, but when he looked at his picture he was not happy.

"well," he said at last to his mother, "I'll put a tail on it and make it monkey.

 

 

 

هنگامی که بیلی خیلی کوچک بود،عکس ها را خیلی دوست داشت.مادرش اغلب روی تکه کاغذ های  کهنه نقاشی های برایش می کشید. او نقاشی های قشنگی نمی کشید،اما بیلی از نقاشی های مادرش لذت می برد و همیشه از او می خواست بیشتر برایش نقاشی کند.

سپس، هنگامی که او کمی بزرگتر شد،مادرش برایش مدادهایی و یک دفتر نقاشی خرید،و او شروع کرد به نقاشی کشیدن.اما هیچ وقت خوب نبودند.

هنگامی که بیلی پنج ساله داشت،مادرش به او تخته سیاه ،گچ و تخته پاک کن داد.ا آنها را خیلی دوست داشت.یک روز او خواسته بودعکسی از پدرش روی تخته سیاه بکشد.او خط هایی کشید و و اضافه  های آنها را پاک کرد.و به مدت 10 دقیقه آنها را کشید و کناره هایشان را پاک کرد،اما وقتی به نقاشی اش نگاه کرد او خوشحال نبود.

بسیار خوب  او سرانجام به مادرش گفت: من یک دم برایش می گذارم و میمون می کشم.


 

مهدی در پنجشنبه 2 اسفند1386 ساعت 22:39 داستان های انگلیسی |