Jimmy lived in the country , and he loved playing in a very shallow river near his house, but then his father got a job in a big city , and he moved there with his family.

Their new house had a garden, but the garden was very small. Jimmy wasn't very happy.

"Is there a river near here?" he asked his mother on the first morning.

His mother answered, "No, there isn't, but there's a beautiful park near here, Jimmy, and there's a pool in it. We'll go there this afternoon." Then Jimmy was happy.

After lunch, Jimmy and his mother went to the park. Jimmy wanted to walk near the pool, but there was a sign in front of it. His mother read it to him: "WARNING: This pool is dangerous. 367 people have fallen into it." Jimmy looked into the pool carefully. Then he said, "I can't see them."

 

 

 

 

 

جیمی در حومه شهری زندگی می کرد، او عاشق  بازی کردن در رودخانه ی کم عمق  نزدیک خانه شان بود. اما وقتی پدرش شغلی در شهر پیدا کرد،او با خانواده اش به آنجا رفتند.

خانه ی جدیدشان یک باغی داشت، اما آن خیلی کوچک بود. جیمی زیاد خوشحال نبود.

او در اولین صبح از مادرش پرسید: آیا رودخانه ای نزدیک اینجا هست؟

مادرش جواب داد: نه ،نیست، اما نزدیک  اینجا یک  پارک  قشنگ هست ،جیمی، و در آن یک برکه وجود دارد. ما بعد از ظهر به آنجا می رویم." سپس جیمی خوشحال شد.

بعد از ناهار، جیمی و مادرش به پارک رفتند. جیمی خواست به کنار برکه برود، اما جلوی آن یک تابلو بود.

مادرش آن را برای جیمی خواند:"اخطار" این برکه خطرناک است.367 نفر از مردم در این برکه افتاده اند." جیمی با دقت به داخل برکه نگاه کرد .سپس گفت: من نمی توانم آنها را ببینم!"

 

 

 

دانلود صدای داستان


 

مهدی در پنجشنبه 26 اردیبهشت1387 ساعت 23:0 داستان های انگلیسی |